محمد طاهای عزیزممحمد طاهای عزیزم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه سن داره
زندگی شیرین مازندگی شیرین ما، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

محمدطاهای ناز نازی

محمدطاها و بابا امیر

1393/6/25 17:24
نویسنده : مامان مرجان
154 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نازنازی مامان زیبا بوس

ایندفعه میخوام برات از خاطره ای بگم که بیشتر مربوط به بابا امیر میشه. تو یکی از روزهای خرداد بود که ما منتظر باباامیر بودیم که از سر کاش برگرده ،وقتی اومد دیدیم که خیلی خیلی ناراحت و گرفته شاکی و از اونجایی که تا همه چیزو بهمون نگه آروم نمیشه من ازش سوال پرسیدم که چرا ناراحته، خلاصه با اصرار مامانی، بابا امیر گفت که برای مدتی منتقلش کردن به یکی از مراکز دیگه و اون اصلا اونجا رو دوست نداره و ساعت کاریشم اصلا خوب نیست وچون  بابا امیر بعدازظهرها اکثرا دانشگاه باید میرفت نمیدونست باید چی کارکنهبدبو، خلاصه اون روز من با اینکه به بابایی دلداری دادم ولی مامان جون منم خیلی ازاینکه بابا ناراحت بوددلم گرفت.خطا

فردای اون روز باباامیر رفت تا کارش اونجا شروع کنه که البته این قسمتی که رفته بود موقتی بود وباید سر کار قبلیش بر میگشت ولی حالا کی خدا میدونه. وقتی اون روز باباامیر اومد گفت که کارشو برای شب کار بودن انتخاب کرده تا هم بتونه با ما باشه وهم به کلاساش برسه.ولی من که میدونم عزیز دلم ، باباامیر فقط بخاط اینکه ما راحت باشیم این کارو کرد واز خواب شبش گذشت. خلاصه اون روزا با هرسختی بود گذشت وازاونجایی که شما خیلی خیلی به باباامیر وابسته ای وقتی بابایی میخواست بره سر کار ما باید اونقد مقدمه چینی میکردیم تا شما راضی میشدی که بابا امیربره . حتی خیلی وقتها  گریه میکردی گریهولی چاره ای نبود باید یه طوری ساکتت میکردم.

بابا امیرم وقتی میرفت سر کار مدام بهت زنگ میزدوباهات حرف میزد تا آروم بشی ،منم سعی میکردم با بازی کردن ویا عکس گرفتن ازت سرگرمت کنم عزیزم.

باباامیرم چون شب ها بیدار بودخواب آلودروزا میخوابیدخواب، البته بگما اون بیچاره بخاطر ما هم خیلی وقتا از خودش میگذشت و وقتی می دید ما حوصلمون سر رفته از خوابش میگذشتو با ما بیرون می اومد ولی در عوضش فرداش دیگه اصلا بیدار نبود قه قهه.

بلاخره بعد یک ماه باباامیر دوباره برگشت سر جای اول خودش ما هم خیلی خیلییییییییییییییی خوشحال شدیم جشن خندونک ودوباره زندگیمون برگشت به روال اول خودش.

اینا هم عکسهایی که اون شبها وقتی باهم بیدار بودیم ازت میگرفتم وشما هم برام ژست های مختلف می اومدی.

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (1)

عمه حدیث
26 شهریور 93 0:04
ای جانم فدای اون ژستت بشم چه سوسول افتادیتو اخه فدات شم
مامان مرجان
پاسخ
مرسی