محمدطاها و بابا امیر
سلام نازنازی مامان

ایندفعه میخوام برات از خاطره ای بگم که بیشتر مربوط به بابا امیر میشه. تو یکی از روزهای خرداد بود که ما منتظر باباامیر بودیم که از سر کاش برگرده ،وقتی اومد دیدیم که خیلی خیلی ناراحت و گرفته
و از اونجایی که تا همه چیزو بهمون نگه آروم نمیشه من ازش سوال پرسیدم که چرا ناراحته، خلاصه با اصرار مامانی، بابا امیر گفت که برای مدتی منتقلش کردن به یکی از مراکز دیگه و اون اصلا اونجا رو دوست نداره و ساعت کاریشم اصلا خوب نیست وچون بابا امیر بعدازظهرها اکثرا دانشگاه باید میرفت نمیدونست باید چی کارکنه
، خلاصه اون روز من با اینکه به بابایی دلداری دادم ولی مامان جون منم خیلی ازاینکه بابا ناراحت بوددلم گرفت.
فردای اون روز باباامیر رفت تا کارش اونجا شروع کنه که البته این قسمتی که رفته بود موقتی بود وباید سر کار قبلیش بر میگشت ولی حالا کی خدا میدونه. وقتی اون روز باباامیر اومد گفت که کارشو برای شب کار بودن انتخاب کرده تا هم بتونه با ما باشه وهم به کلاساش برسه.ولی من که میدونم عزیز دلم ، باباامیر فقط بخاط اینکه ما راحت باشیم این کارو کرد واز خواب شبش گذشت. خلاصه اون روزا با هرسختی بود گذشت وازاونجایی که شما خیلی خیلی به باباامیر وابسته ای وقتی بابایی میخواست بره سر کار ما باید اونقد مقدمه چینی میکردیم تا شما راضی میشدی که بابا امیربره . حتی خیلی وقتها گریه میکردی
ولی چاره ای نبود باید یه طوری ساکتت میکردم.
بابا امیرم وقتی میرفت سر کار مدام بهت زنگ میزدوباهات حرف میزد تا آروم بشی ،منم سعی میکردم با بازی کردن ویا عکس گرفتن ازت سرگرمت کنم عزیزم.
باباامیرم چون شب ها بیدار بود
روزا میخوابید
، البته بگما اون بیچاره بخاطر ما هم خیلی وقتا از خودش میگذشت و وقتی می دید ما حوصلمون سر رفته از خوابش میگذشتو با ما بیرون می اومد ولی در عوضش فرداش دیگه اصلا بیدار نبود
.
بلاخره بعد یک ماه باباامیر دوباره برگشت سر جای اول خودش ما هم خیلی خیلییییییییییییییی خوشحال شدیم
ودوباره زندگیمون برگشت به روال اول خودش.
اینا هم عکسهایی که اون شبها وقتی باهم بیدار بودیم ازت میگرفتم وشما هم برام ژست های مختلف می اومدی.






محمدطاها و بابا امیر 
